تبليغاتX
در فراق یار


در فراق یار

برای تو

در افق چشمهایم،در سایه سار عشق،لابه لای بهترین طلوع ها به دنبال چشمان تو می گردم.در آسمان چشم هایم به دنبال ماه نابی می گردم که با خورشید عشق به آن نوری دوباره دادم!گل احساس من!هنوز نمی دانم به کدام دل سفر کرده ای.قلبم حضور تو را فریاد می زند.کاش صدایش را می شنیدی ومی گفتی در کدامین چشم نهفته ای؟

چشمانم آنقدر گریستند تا تو را در اشک های خود یافتند.اما تو دیگر نیستی چرا که اشکی هم نمانده است ومن،که از لبخند هایت عاشقانه ها گفته ام وسطر سطر آن را از بر کردم،لحظه لظه نگاهت را قاب گرفته وآن را به دیدگانم هدیه داده ام برای دیدارت روزها را می شمارم.در کنج دل با شاخه ای گل رز،با بوی انتظار،زیر درخت عشق انتظارت را می کشم.کاش زود برگردی واز زیر گذر دلم عبور کنی.بایستی وقلب خسته ام را با طنین صدایت طلوع بخشی

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

وقتی راهی نیست

میان این همه ماندن و عمری رفتن.

وقتی می دانی

این دستها برای تو می ماند و این لبخند.

وقتی قرار نیست نه تو بروی نه من؛

چرا چانه بزنیم برای نبودن؟

بگو همه ساکت شوند!

حتی تیک تاک ِ ساعت.

می خواهم تبسم تک تک لحظه هایت را نقاشی کنم

می خواهم از ته دل برایت بخندم

آنوقت...

آنوقت تو برایم دستهایت را

معنا کنی

و مجسمه ای بسازی از عریانی خیالم

پریشانی آن همه بوسه و نوازش.

و بعد از نو باور کنی که دوستت دارم!

و من...

و من دورترها باور کرده ام که دوستم داری!

گوش کن!

انگار کسی آن دورها

آمدن پاییز را فریاد می زند

انگار کسی از باران می گوید

و انگار باز کسی می خواهد...

ولش کن!

همین بس که هم تو هستی

هم من!

هم باران

و هم پاییز.

بقیه تنها بهانه!

همین بس!۰

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

 

 بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

http://fc08.deviantart.com/fs24/i/2007/358/7/1/The_Long_Road_by_rejectedangel18.jpg

ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی که گفتی

 

"دوستت دارم"



برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که :



لبخند من به تو یعنی

" عاشقانه دوستت می دارم "

آغوش من همیشه برای تو باز است.

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آماده ام.

همیشه پشتیبانت هستم. 

همواره فریادت خواهم بود. فریاد تو٬

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.

همواره دوستت دارم چه بر زبان بیاورم چه نیاورم. 

تو همواره مایه شادی من هستی به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلتنگ تو.

سنگ صبورت هستم.

با من درد دل کن. 

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.

نازنینم!

فروغم!

دوستت دارم

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

گل رز سرخ: عشق بی ریا ، زیبایی ، شجاعت ، احترام تبریک ، دوستت دارم.
گل رز سفید : پاکی ، معصومیت ، راز ، سکوت ، فروتنی ، احترام ، عشق من به تو عمیق و خالصانه است.
گل رز صورتی : قدردانی ، وقار ، ستایش ، همدلی ، لطافت ، شادکامی ، باور کن تو خیلی دوست داشتنی هستی
گل رز زرد : شادمانی ، رفاقت ، شوق ، حسادت ، آغاز دوباره ، فراموش نکن – معذرت می خواهم
گل رز بنفش : عشق در نگاه اول
گل رز نارنجی : اشتیاق ، شیفتگی ، آرزو
غنچه گل رز : نماد پاکی و زیبایی ، جوانی ، عشق نو پا
یک شاخه گل رز : سادگی ، سپاسگذاری ، عشق تازه
یک شاخه گل رز سرخ : دوستت دارم
گل رز سفید عروس : عشق مبارک و فرخنده
گل رز سیاه : مرگ
ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش ، اتحاد
گل رز کاملاً شکفته : من متعهد به تو هستم ، هنوز دوستت دارم
دسته گل رز کوچک : من به یاد تو هستم
دسته گل رز : قدردانی
گل داوودی : حقیقت ، تو دوست فوق العاده من هستی
گل نیلوفر آبی : حقیقت
گل نرگس : غرور ، خودبینی
گل بنفشه : اندیشه ناگفته ، سفر ، سفر بخیر ، پاکدامنی ، فروتنی
گل سوسن سفید : دوشیزگی ، پاکی
گل اقاقیا : عشق پاک ، عشق پنهانی
گل کاملیا صورتی : در آرزوی تو هستم
گل کاملیا قرمز : عشق تو همچون آتشی در قلب من است
گل کاملیا سفید : تو در خور پرستش هستی.
گل میخک : شیفتگی ، عشق زن ، ستایش ، بله
گل قاصدک : وفاداری ، خوشبختی ، صداقت ، پیام آور عشق ، فراموشم نکن : خاطرات گذشته ، عشق ناب
گل نسترن : آرزو ، همدلی ، دوستم داشته باش
گل لاله : عاشق تمام عیار ، باور کن
کل نرگس زرد : احترام ، جوانمردی ، تا زمانی که تو در کنار من هستی خورشید بر من خواهد تابید
گل پامچال : بدون تو قادر به زندگی کردن نیستم
گل اطلسی : شرم ، ازدواج فرخنده
گل یاسمن : شادی ، شیرینی ، دلپذیری وقار
گل رزماری : یادآوری ، خاطرات ، یادگاری
گل آلاله : پروت ، زرق و برق
گل آفتابگردان : ستایش ، غرور ، پرستش
گل مریم : لذت
گل زنبق : اندوه ، تأسف
گل گلایل : صداقت ، به من فرصت بده

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

امروز هم گذشت و باز من ماندم و اين همه انتظار...

سر به سرم نگذار كه فردا مي آيي.

تو عادت كرده اي به نبودن و من باور كرده ام اين همه انتظار را.

همين كافي نيست؟

مي خواهم سكوت كنم اما...

چه كنم كه دلم براي بغض هاي سركوب شده ام مي سوزد.

چه كنم كه دلم براي اين همه چشم انتظاري خودم مي سوزد.

چه كنم كه دلم براي اين همه از عشق گفتن هاي خودم و سكوت تو مي سوزد.

از نگاهت مي خوانم كه مي خواهي باز بگويي"امین!"، اما...

اينبار نگو!

آرام ِ جانم!بي انصافي...

من تاوان نبودن هاي تو را پس مي دهم.

من تاوان سنگ بودن ِ نگاهها را پس مي دهم.

من تاوان رنگي كردن خوابهاي تو را پس مي دهم.

من تاوان آن دو ركعت نماز عشقي را پس مي دهم كه در پي تو قدقامت بستم.

من تاوان عشق تو را پس مي دهم و تو خود را مي زني به ندانستن!

بد نمي گويم...

فاصله از من تا تو، همان حسرت باران است كه بارها گفته ام.

حالا هي دلم گواهي باران را بدهد.

من خودم را در تو گم كرده ام و تو مي گويي، امین را در پي ِ باران!

در پي باران رفتنت بهانه است...

تو من را در پس نبودن هايت جا گذاشته اي؛

حالا هي به خودت دلخوشي مي دهي كه نازنين هست!

از اين سكوت ها و دلخوشي ها، به هيچ كجا نمي رسي.

من اين راه ها را بارها رفته ام... عايدم تنها مشتي غرور شده است و

جرعه اي خيالات.

حالا از هر عابر نشاني باران را بگير...

تو خود بهتر مي داني روزي دست خالي باز مي گردي.

نشاني ها درست است اما...در اين هجوم خاكي به هيچ كجا نمي رسي.

حالا اگر مي خواهي بروي، برو...

اما قبل از رفتن، دمي تأمل كن و پنجره را بگشا.

شايد نگاهت به نسيم دلواپسي هاي خيالم رنگ ببازد.

شايد آنهنگام به ياد آوري دلتنگي هايت را؛

و از نو دل به تمناي ماندن ببخشي.

آنهنگام شايد به ياد آوري كه قرار بود دلتنگ ترم كني و دلتنگ تر شوي!

آنهنگام شايد مرا باز هم به صبوري دعوت نكني.

آنهنگام شايد ديگر امین برايت عادت نباشد.

آنهنگام شايد اين پاييز براي تو هم، با هر پاييز متفاوت باشد.

دمي تأمل كن...

 

 

 

 

تنها اميدم همان نوريست که در انتهاي جاده آمدن تو را نويد مي دهد!

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

نمی دانم چندمین نامه است که به نشانی آب و آیینه برایت می فرستم ! نمی دانم دفترم چند برگ داشت اما این آخرین برگ است که آنرا هم به نام تو آراسته میکنم . لااقل یکبار در خوابم بیا تا بپرسم نامه هایم به دستت می رسد یا نه ؟ اگر نامه ها به دستت نمی رسد از دوری ِ راهست یا خیانت باد ؟ راه تو که دور نیست همین جاست با هر تپش قلبم در من جاری می شوی و دوباره بر می گردی… شاید راه من دورست ؟!کجایند آنها که می گویند انسان فراموشکار است ! بیایند ببینند ، بعد از این همه سال چگونه برایت دلتنگ می شوم ! باور کن برای یافتن گوشه ای از پیراهنت   تمام گلها را بوسیده ام و تمامی پروانگان را مژدگانی ِوصلت داده ام . بگذریم . اینبار اگر نامه ام را خواندی برای ِ نجابت گل های مریم هم که شده چند کلمه ای برایم بنویس ! مقصد همه ی نامه هایم به تو ختم می شود … من هنوز رفتنت را باور نکرده ام. آن روز که عشق عزم طلوعی دوباره کرده بود و نگاه نجیب تو زخم تنهایی ِ مرا چاره می کرد به امروز که فرصت دیدار از دست رفته است نیندیشیده بودم و اینکه فکری برای این دل ِ هیچکاره کنم.آن روز که دلم برای خاطر باران  مقابل چشمانت زانو زد ، می دانستم که دست مهربان خدا چگونه بر بند بند ِ نگاهت عطر شب بو پاشیده است. و حالا ...و حالا دوباره خاطره ها زیر پای ِ فاصله ها تمام جان مرا ریشه ریشه میخورند که دست ِ فاجعه آمد و قلب هامان را پژمرد. شهاب و ماه شکستند و تلخی ِ سکوتم حتی تا آسمان هم رفت. میدانم که اگر باز هم بگویم همین خدا بود که دست   رد  بر دل هامان زد مثل همیشه می گویی این رسم عشق نیست عزیزم !دیگر کار از این حرف ها گذشته است . من حتی از اینکه ببینم دست باد بر گیسوان ریخته ات تشر می زند ، آشفته می شوم .خودت هم خوب می دانی که  چنان مثل درخت در دلت ریشه دوانیده ام که دیگر حتی صدای " تبر تبر " گفتنت هم فایده ندارد. من هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نکرده ام همانطور که بعد ِ رفتنت با هیچ چشم و دلی تفاهم. دلم گرفته است میدانم با صد بهار تازه هم تبسم نمی کند . کلبه ی چشمانم را برای آمدنت روبراه کرده ام. حرف آخر را بزن ... کی میشود که روی سرم آسمان شوی ؟!

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

ستاره ی من!

 نگاه کن:  ببین که کسی دغدغه های بزرگ قلب شکسته ی کوچکمان را نمی داند.

و باران همانگونه مغرور، که بود....روزهای آفتابیمان را خراب می کند

و باران همانگونه سرد که بود ، نگاه هارا سرد تر می کند و قدم ها را تند تر!

و اینجا کسی شکستنمان را زیر چرخه ی زندگی نمی بیند.

و انسانی حتی صدای فریاد ها و ضجه هایمان را نمی شنود.

ببین ستاره ی من! ببین که کسی صدای خرد شدن لاله ها را زیر پا جدی نمی گیرد.

ببین که این نا مردمان چه آسان ، به سادگی شکستن یک قلب(؟!) ـ دروغ می گویند،

خوب نگاه کن ستاره ی من!اینجا کسی راست نمی گوید و اینجا دروغ و غرور رسم آدم هاست!  

اینجا تاوان عشق، تاوان مهر، تاوان دوست داشتن، فاصله ست!

هیچکس نمی داند آنچه را که تو در دل داری و نمی فهمد

 و هیچکس نمی بیند آنچه را که تو می بینی.

یی بعد بی تفاوت از کنار آنچه سوزانده ببین که یک عاشق اینجا چگونه می سوزاند .خراب می

کند آنچه را که ساخته و لحظه می گذرد.حتی دریغ از یک افسوس او یک عاشق است .

دروغ رسم عاشق های زمینی ست .

شکستن رسم عاشق های زمینی ست .

سوزاندن رسم عاشق های زمینی ست .

و همیشه کسی هست که  دنیایت را خراب کند.

وهمیشه بارانی هست تا روزهای آفتابیت را خراب کند .

همیشه،همیشه باران می آید

اما کسی در باران نمی آید و تو هرگز زیر باران به کسی نمی رسی.

می بینی ستاره؟ اینجا حتی قصه ها هم دروغ می گویند .

اینجا هر نگاهی هر لبخندی هر وجودی مشق دروغ است. همیشه کسی هست که

آنچه را ساختی با دستهایت خراب کند همیشه کسی هست که بشکند آنچه را که در وجود توست

–قلبت را-همیشه کسی هست که دلبسته ی شکستن تو باشد و عاشق خورد شدنت.

می بینی ستاره؟

دنیا جای ماندن نیست .

همه ی زندگی دروغ است. و دروغ خود زندگیست.دنیا جای ماندن نیست.

مرگخوشترین سازی ست که غم هایم را در آن می نوازم

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

خیلی وقت بود که دور تا دلم رو حصار و جلوی چشمم رو پرده کشیده بودم این موضوع ادامه داشت تا اینکه تو اومدی و همه ی حصارها رو در هم شکستی و پرده ها رو کنار زدی آره اومدی و باآمدنت آسمون ابری دلم رو آفتابی کردی و یه بغل محبت به من ارزانی کردی و حال من باغ آرزوهایم را به تو هدیه میکنم راستش هنوزهیچ کلمه ای برای وصف مهربونیهات پیدا نشده فقط تو هستی که منو درک میکنی و تو هستی که منو با همه ی بدیهام میخواهی فقط می تونم بگم  دوستت دارم                  

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنها ترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم
اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو نبستم
اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم
اگه شکوه دارم از تو
اگه بی غرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم از همزبونیت
پنهون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهد بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت
اگه همزبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه کنم دل این دل شکسترو؟
اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمی گشودم
به تو بستم این دو بال خسترو
اگه شکوه دارم از تو
اگه بی غرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی

باشی یا نباشی تنها عشق زنگیمی

چون عزیزترین بودی و هستی

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم

اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم

شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم

حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم

تا بداني که من ساده تر

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

آمدنت را خوب یادم نیست

بی صدا آمدی بی انکه من بدانم

و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم

اما اکنون که با ذره ذره ی وجودم ماندنت را

تمنا میکنم قصد سفر داری

تو ای مهمان ناخوانده ی قلبم

بمان بمان که ماندنت را سخت دوست دارم

+نوشته شده در ساعتتوسط امین | |

به دستهایی که نرمی دست تورو حس می کنند حسودیم میشه
به لب هایی که روی لبهات می لغزند حسودیم میشه

به تنی که آغوش گرم تو رو تجربه می کنه حسودیم میشه

به شونه هایی که تکیه گاه بی کسی هات شدند حسودیم میشه

به گوش هایی که صدای قشنگ تو رو می شنوند حسودیم میشه            

حسودیم میشه به اونی که عکسش می افته توآئینه ی چشمات

حسودیم میشه به اونی که توی قلبت کنگر خورده و لنگر انداخته

حسودیم میشه به اونی که فاصله اش با تو فقط نفسه

حسودیم میشه
......
حسودیم میشه به تنی که روحش تویی
!
حسودیم میشه به رگی که خونش تویی
!
حسودیم میشه به گلدونی که گلش تویی
!
حسودیم میشه به آسمونی که ماهش تویی
!
حسودیم میشه به کوچه ای که عابرش تویی
!
حسودیم میشه به انگشتری که نگین اش تویی
!
حسودیم میشه به ساحلی که دریاش تویی
!
حسودیم
میشه به قابی که عکسش تویی
!
حسودیم میشه به کوری که چشمش تویی
!
حسودیم میشه به شبی که نورش تویی
!
حسودیم میشه به قلبی که عشقش تویی
!


آره ...حسودیم میشه

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

از من نپرس چقدر دوستت دارم

                         اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

                          به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

                             مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

                     مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

                                         بگو معنی تمرین چیست ؟

                                     بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

                                             بریدن از خودم را ؟

                         مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

              از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

                           همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

         تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

                            نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

                                   هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

                              مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد
.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد
.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است
.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم
...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛

ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز

مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي
...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،
...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم

کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...................

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

اينبار نه حيران فوت كردن و نكردن
نه حسرت پاهاي كوچك در راه مانده
و چشمان هميشه منتظر!
نه دلتنگي
نه پاييز
نه بهار.
حتي نه ديگر باران!
هيچ
گويي تمامي آنچه را كه بايد
پشت سر گذاشته ام.
نه بر دل جايي براي زخمه
و نه بر خيال، آينه اي!
شكستني ها را شكسته و بردني ها را برده اند!
25 يا 35 يا حتي 45 توفيري ندارد!
وقتي نه بهار را مي بينم و نه دلتنگش مي شوم!
سنگ، كاغذ، قيچي... هم تكليف اين همه ارادت به پاييز را روشن نكرد!
من گفته بودم تمامي فصل ها پاييز است
انديشه باطل نكنيد كه نام "  تابستان " را يدك مي كشم
كه من با تابستان  زاده شده ام
بيايد با هم فوت كنيم اين شمع هاي پريشان را
شايد تكليف روشن شد!
شايد!

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

من تمامي اندوهي را كه هر شب
با آن كابوس نبودنت را مي ديدم
نه به دست باد سپرده ام
نه در هواي دم به دم،
باراني ِ بهار رها كرده ام
نه در زير درخت بهار نارنج به خاك امانت داده ام؛
هنوز همه را
جايي
ميان زنبق هاي خشك شده دفترم
و راز داري شبانه ستاره ها
به دوش مي كشم
هنوز هم
بعد از عشقبازي مكرر ِ شبانه ي
چشمان و اشك هايم
منتظر مي مانم
تا اتاقم از عطر تن ات پر شود
من هنوز هم
گمان مي كنم
جايي
در نزديكي خلوت خيالم
ايستاده اي
و با دلتنگي هايم دلتنگ مي شوي
نمي دانم روزي
من تمام مي شوم
يا تمامي لحظه هايي كه
سهم بي خوابي هاي شبانه مان است
نمي دانم
تنها ...
راهي كه مي رويم همين است
چه تفاوت دارد
بهار باشد يا پاييز
يا حتي لبخندت آن هنگام كه هستي
و تمام بيتابي هاي من
كه دم به دم بغض شان مي گيرد
و نوازش هميشگي دستانت
بروي اندام ِ هميشه تب دار ِ
دل ام!؟
چه تفاوت دارد
كابوس
در رختخوابم انتظار شب را بكشد
يا رؤيا
وقتي سكوتم فرياد مي زند
:
فردا!

راهي كه مي رويم همين است
فردا!

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

من از ميان دو لحظه ي سكوت
به تمامي حرفهايي مي انديشم
كه بروي خيالم تلنبار شده است
گويي چيزي را جا انداخته باشم
مدام رد مي شوم
انتهاي خط نرسيده
باز مي گردم
از نو همه را مرور مي كنم
كابوسي به روياهايم دست درازي مي كند
ستاره ها خاموش مي شوند
ماه تيره مي شود
و من
ميان تاريكي
نه مي دوم
نه مي ترسم
نه فرياد مي كنم
بغض كرده و همچنان ايستاده
تا شايد
دستاني نور شوند
صبح شود!
آنوقت من خواهم ترسيد!!!
تو هم!
من از قسم هايي كه بشكنم
و تو
از روياهايي كه در آرزوي پنجره
حراج كني
ترسهاي ما دورند
و ما دورتر!
نمي دانم!...
تنها
كاش دستها از نو جوانه بزنند
آنوقت شايد
نه تو بترسي
نه من!
نه ستاره ها خاموش شوند
و نه حرفي تلنبار!
نمي دانم!

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

از اين‌جا تا همان جايي كه انتهاي زمين مي‌نامندش
ايستاده‌ام و ذكر مي‌گويم
به خيال خراب نكردن پل‌هاي پشت‌سرت!
به خيال اين‌زمان
كه كاش تمام شود
و بهار
كه اين‌بار دل‌ام مي‌خواهد
انتظارش را چوب‌خط كنم به‌روي تنهايي‌هاي پشت پنجره‌ام!
اين‌جا يا آنجا
توفيري ندارد وقتي دل‌ات اين‌جاست
وقتي تمام خاطرات‌ات قد مي‌كشند در اتاق‌ام
وقتي بي‌تاب مي‌شوم به چشمان نمناك‌ات
و مسح مي‌كنم رد دستان‌ات را به‌روي دستان‌ام
و  لرزش سكوت‌ام كه مرا به‌ياد باكرگي انگشتان‌ات مي‌اندازند
وقتي قرار بر جنگيدن است و آمدن
قرار بر گره‌زدن است و ماندن
ديگر چرا بي‌تاب صبوري نكردن باشم؟
مي‌ايستم تا اين انار صبوري از كف دهد
ترك بخورد
و سرخي خواب‌هايش را
به رخ روياهاي بي‌رنگ و روي هر شب ِ
دستان ِ هرجايي رانده شده
بكشد!
من آموخته‌ام
در پس تمامي لحظه‌ها
دمي بايد سكوت كرد
به احترام تمامي لحظه‌هايي كه فرصت جوانه‌زدن نداشتند!
من ذكر مي‌گويم براي آشفته نشدن خيال‌ات
براي خورشيد كه روشن كند آسمان زندگاني‌‌ات
و براي ستاره‌ها
كه هر شب به دعا بنشينند براي سبزي فردايت
كاري از من بر نمي‌آيد جز ذكر‌ گقتن و صبوري كردن
لبخند بزن
مي‌گويند جايي ميان تمامي دل‌خوشي‌ها
دستي ايستاده است و فردا خيرات مي‌كند

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

خيالم در شوق آمدن پاييز به نگاهم تلنگر باراني مي زند و دلم... قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با بوسه پروانه ها آذين ببندم. قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با عطر محبوبه شبها غسل تعميد دهم. قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، به تمامي نگاههاي منتظر خبر دهم. قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، در تمامي سكوت هاي در حسرت ِ فرياد جار بزنم. تو آمدي... تو ماندي... پاييز هم آمد... اما... چقدر دوري از نگاهم. چقدر گرماي دستانت بر روي گونهء فرداهايم كمرنگ است. چقدر عطر سكوتت بر روي لحظه هايم خاموش است. چقدر سرشارم از انتظار. چقدر پُرم از جاده. هستي اما... بودنت شده است سايه و نبودنت... گويي چه باشي و چه نباشي پاييز براي نگاهم تنها مفهوم انتظار را هجي مي كند و تو... گويي قرار نيست شانه هايت را براي خالي كردن اين بغض به سرم بسپاري. گويي قرار نيست در آغوشت اين تن لرزان را گرم كني. گويي قرار نيست لحظه اي سرشار از عشق باشي. گويي قرار نيست لحظه اي امین را باور كني. گويي قرار نيست لحظه اي دلتنگ باشي. چه تلخ است كم داشتن باورت را. چه تلخ است بگويي هستي اما... و من... هستم و بودنم را باور نداري! از اين نبودن ها و بودن هاي بي باور خسته ام. از اين همه بغض فرو خورده خسته ام. از اين هق هق كال خسته ام. از اين همه دلتنگي كه مي دانم تنها تو را خسته كرده، خسته ام. تا به كي جار بزنم خسته ام؟ تا به كي جار بزنم دستهايم را بگير؟ تا به كي جار بزنم از تاريكي مي ترسم؟ تا به كي جار بزنم آنهنگام كه بايد باشي باش؟ تا به كي جار بزنم اين بغض دارد خفه ام مي كند؟ تا به كي جار بزنم بيتابم؟ تا به كي جار بزنم دلتنگم؟ تا به كي جار بزنم دل داده ام؟ تا به كي جار بزنم سهم من باش؟ تا به كي جار بزنم امین را اينگونه نشكن؟ تا به كي جار بزنم و تو تنها... سكوت كني... تا به كي امین باشم و تو... پاييز آمده است. به امین نظاره كن كه بيتاب ِ تو و باران و پاييز، گيسوانش را به نسيم سپرده است... به امین بنگر... نمي ترسي باز هم در پاييز چشم انتظار بماند و پرپر شود؟ نمي ترسي اين همه عشق را سوار بر باد در ناكجا آباد رها كند؟ به حرمت پاييز لحظه اي باش!

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است!

براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده!

آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شيرين است!

چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!

خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشه ام را مي ربايد!

مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش استبخند!

به خاطر كودكاني كه امشب در هر جايي از دنيا متولد شده اند.

تو كه مي خندي ، زمين آبستن كودكاني از جنس لبخند مي شود!

كودك كه باشي به خاطر كودكان كه بخندي

به كودك بودنهاشان كه مي خندي زيبا مي شوي .

بعد بشين در گوشه اي خلوت از تنهايي هايت شعرهايم را بخوان و باورم كن.

مرا و عشقم را! آنوقت ايمان دارم كه از اين بيشتر شاعر مي شوي!

كودكي اگر كه كرده باشي

اگر كه چهار دست و پا در آفتاب روي خاكهاي حياط رفته باشي!!!!! و

به ريش دنيا خنديده باشي! و رفته باشي ،

به اينهمه قصاوت كه خنديده باشي

آنوقت حتما شاعر مي شوي!كودكي اگر كه كرده باشي
مي خواهم بمانم ! ماندنم گران اگر كه تمام شود حتي!

دارم كودكي هايم را به ياد مي آورم!

تو كه مي خندي جهان به زيبايي لبخند حقيقي كودكيهايم مي شود
كودكي نكرده ام، سالهاست. حالا كه مي تواني ،

حالا كه فقط تو مي تواني بخندانيم ، بخند كه دارم باز ميگردم به كودكي
به روزهاي خنده هاي واقعي ، به روزهاي مهربانيهاي بي مهابا،

به آن روزهايي كه هنوز جدايي را نمي دانستم كه چيست

چه اهميت دارد كه كودكي كرده باشم يا نه، چه اهميت دارد؟

تو كه باشي تو كه مي خندي دوباره كودك مي شوم .

بخند…با من …براي من…همين!

هنوز دوستت دارم و هنوز همين براي ادامه حياتم كفايت مي كند

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |



+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

سلام ساد ه ترين بهانه براي طرح پرسشش زندگيست پس به مفهوم بلند آفرينش و زندگي سلام

امروز دلم بدجوري هواي تو رو كرده آنقدر دلم واست تنگ شده كه ديگه طاقت ندارم .الان ساعت 12 شب است كه دارم اين نامه رو واسه قلبم مي نويسم دلم گرفته احساس دل تنگي وافري ميكنم كه وجود منو تسخير كرده و يه بغض گرفته كه روي قلبم سنگيني مي كنه و با تلنگر كه ياد تو است شروع به باريدن مي كنه .....

چرا بايد جاي تو اينجا خالي باشه در صورتي كه هر دو مون زير يك آسمون هستيم و شايد بيشتر از چند خيابان فاصله نداريم .....

امشب خيلي گريه كردم و خوابم نمي بره آخه من چطوري مي تونم بخوابم چطوري ميتونم چشمامو ببندم و به ياد تو نباشم

گريه كردم ، گريه هم اين بار آرامم نكرد

هرچه كردم – هر چه – آه اين بار آرامم نكرد ....

 

ميخوام امشب تنهايي ام را با ياد تو وآسمون قسمت كنم .

من عاشق آسمونم چون بهم آرامش ميده تا حالا به آسمون با دقت نگاه كردي ستاره ها چقدر قشنگ چشمك ميزنن به نظر تو ستار ه ي من كدومه مي تونه ستاره من اون پر نوره باشه ولي هميشه مي گن به ستاره كم نور قانع باش چون اون ستاره ي پرنوره رو همه دارن نگاهش ميكنن .... ولي من كه ستاره نمي خوام آخه من يه ماه دار م اونم روي زمين ، هموني كه اين نامه رو داره مي خونه .... راستي ماه من زياد كنار پنجر ه نري ها آخه ستار ه ها حسوديشون ميشه ببين ماهشون روي زمين مال منه......

عزیزم من الان دلم مي خواست پيش تو بودم و فقط بهت نگاه مي كردم ! كاش الان زمان بر مي گشت به عقب و منو مي برد به اون روزي كه با تو بودم عزیزم فكر مي كنم اگه يه روزنگام نكني بميرم ...

بيا يك نفس يه لحظه باز من و ببر به ديروز

بزار از تو گر بگيرم تو همون شعله ي تن سوز
پشت اين چشمهاي ابري ، تويي آينه تويي، تو

اين صدا رو از تو دارم ، نفس سينه تويي ، تو

 

مي دوني عزیزم من نميخوام بهت عادت كنم .....

نمي خوام به تو عادت كنم

چون عادت به معناي عشق نيست

تو هميشه براي من تازه خواهي ماند

بدون عادت

ميدوني گلم دوست داشتم دو تا بال داشتم تا هر وقت مي خواستم ميتونستم بيام پيش تو اما ....

 

 

 

من هميشه به ياد تو هستم آيا تو هم به ياد من هستي ...

 

 

عزیزم آنقدر برات حرف دارم اما نميدونم از كجاش بگم فقط بدون تو همه چيز منو ازم گرفتي هوش و حواسمو، قلبمو، چشمامو، مواظبشون باشي ها چون بدون اونها چيزي ندارم زير پاهات بزارم .....

من با ياد تو زندگي ميكنم با ياد اون روز هايي كه پيش تو هستم با تكرار خاطره ها مي خوابم...

تكرار ياد تو تكراري نيست ! هر بار از تو نوشتن

اتفاق تازه اي است ! عزيز د ل

 

ميدوني گلم از تو دوربودن واسم زجر آوره بعضي وقت ها دلم از غم مي تركه بعضي وقت ها فكر ميكنم اگه منو نخواهي چي كار كنم فكر كنم ديونه بشم تا حالا بهت گفتم چشمات يه جزبه اي داره كه هر وقت بهش نگاه ميكنم دلم مي خواهد يه ديوان شعر بگم ....

تو كه مي آيي در ديوار شاعر مي شود

در من زنداني ترين رفتار شاعر مي شود

تا چه حد مي تواني اين حرف ها را حس كني

حس كني دارد دلم بسيار شاعر مي شود

تا زماني كه با توام انگار شاعر نيستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعرمي شود

باز مي پرسي : چطور شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جاي من بگذار! شاعر مي شود

گر چه مي دانم نمي داني چه دارم مي كشم

ازتومي گويد دلم هر بار شاعر مي شود ....

***************************************************

زندگي مال تو مرگ مال من

شادي مال تو غم مال من

خوبيها مال تو همه چي مال تو

 

 

با توام باتو تا سپيده ي صبح

چون كه هر لحظه در خيال مني

تو هم اينجا بمان به خاطر من

تا تصور كنم كه مال مني

************

ببخشيد اگه زياد حرف زدم آخه مي دوني ......ولش كن

 

امشب اما دو تا سبد پر شعر

از براي تو هديه آوردم

حرف دل را اگرنمي گفتم

تو بگو؟ غير از اين چه مي كردم

 

خيلي دوست دارم

خداحافظ

 

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

سلام عزيز دلم

ديشب خواب ديدم و حس تنهايي اين بار وقتي به سراغم آمد كه ديدم در خواب با چهره اي مهربان و با خنده اي مليح از كنارم رفتي و با قدمهاي تند با عجله از ديدگانم محو شدي ..... بگو ياد چي افتادم ؟ ياد لحظه اي كه براي اولين بار ديدمت ....

 

پنجره را باز مي كنم باد سردي داخل اتاق مي شود هر روز اتفاق مي افتد وقتي تنهايي به سراغم مي آيد مثل برگ خشكيده اي در باد مي شوم و صحنه هاي با تو بودن در برابر ديدگانم ظاهر مي شود .

آن زمان انگار در من برف مي بارد ، مثل گل ياسي كه در نيمه خوابش ناگهان تگرگ مي بارد و خواب زده مي شود ، درباره ي اين تصوير ها چيزي نمي توان نوشت براي همين صفحه ي كاغذ م سفيد مي ماند

به نظرم بعضي وقتها خاطره ها ي خاموش قشنگ ترند ، بايد سكوت كنم قطره هاي اشك گاهي پر از حرفهاي نگفته مي شود .

اما لحظه هاي بي شماري هم هست كه به بهانه ي نبودنت ميان چهار ديواري اتاقم فرياد مي كشم و هاي هاي زار مي زنم ....

آه در سر من آه

 

 

 


ميدوني وقتي براي اولين بار كه با دستهاي مهربانت صورتم را نوازش كردي و نگاهت تا عمق وجودم فرو رفت حافظه ام عكسي يادگار از نگاه معصومانه ات گرفت

كه هميشه در خاطرم مي ماند ......

 

سردم شد بايد پنجره را ببندم ، و تو را تا ابد در ذهنم محبوس كنم ....

 

**********************************************************

 

در اين رونق مستانه عشق

شوق ديدار تو را مي طلبم

يار عزيز

***********************************************************

 

 

تو مي ماني كنار لحظه هايم

ولي اين شادماني زود مي رفت

و تا دل مي خواست چيزي بگويد

تو مي رفتي او فرصت نمي كرد

*******************************************

خيلي دوستت دارم

خداحافظ

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

اميدوارم سلامي را از دورون قلبم همراه با واژه هاي دوستت دارم به اندازه ي تمام سلولهاي بدن هر دويمان بيرون مي آيد پذيرا باشي ...

 

اي مهربانترين و اي تنها بهانه ي قشنگ بودن زندگي ياد تو ياس سپيدي است كه عطرش نوازشگر همه وجودم است و بودنت مرهمي براي همه ي دل تنگي هايم .

بودن با تو و يادتو بودن حكايت قشنگي است كه مي خواهم تا زمان زنده ماندن زمزمه ي لحظه لحظه هاي زندگي ام باشد . عزيز دلم هرگاه چشمت به آسمان افتاد و ستاره اي چشمت را نوازش داد بدان كه من يادتم ....

 

وقتي كه تو ميا يي ورق زندگي برميگردد و لحظه برايم شيرين مي شود و جان دوباره مي گيرم در لحظه هاي حضور تو آن وقتي كه تو با خند هايت در دلتنگي هايم را مي بندي وقتي كه تو مي آيي تمام سهم من از زيبايي هاي زندگي تنها در كنار تو عزيز دل معنا مي شودتويي كه بي بهانه خنديدن را به من ياد دادي ...

شادي من ديدن لبخند توست و قرار گرفتنت در تقديرم ،

به خاطر تمام خوبيهات دوست دارم

خوب مي دانم بي تو غريبم روزها چه بي خبر مي گذرند انگار به من ، به تو و به خاطره هايمان اعتنا نمي كنند بدون تو از زمستان مي نويسم و توي گلدانهاي دلم آروزهاي كال را نميشناسم خوب ميدانم كه بدون تو كسي حال دفترم را نمي پرسد و به شعر هايم كسي نگاهي نخواهد كرد كاش ميتوانستم يك بيت شعر قشنگ برات بنويسم كه بوي صداقت را احساس كني كاش مي توانستم چشمهايم را برايت قاب كنم كه بداني هميشه در پي تواند ...

 

تو را چون آروزهايم هميشه دوست خواهم داشت به شرطي كه مرا در آرزوي خويش نگذاري....

*******************************************

 

 

*******************************************************

نميدانم براي تو ، عزيز بهتر از جانم ، همان مونس ، همان يارم ، چه بنويسم ، چه دارم من ،مني كه جز تو را هرگز نمي خواهم .....

نمي دانم به پاي تو ، چه چيزي را بريزم من ،كه لايق باشد و قابل ...؟!

چرا يك چيز دارم ....

 

******************************************************

 

عزیزم من به آينه اتاقت حسودي مي كنم ....

خوش به حال آينه هر ر وز نگاهش مي كني

 

 

بي تو ميميرد دل بي تاب من

خوب من ، خورشيد من ، مهتاب من

 

خداحافظ

خيلي دوست دارم

 

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

سلام عزیزترینم

 

باز امشب ستاره ها رو با چشمانم به روی دفترم دعوت کردم تا منو همراهی کنند تا برایت بنویسم از خودم قلبم از چشمهایی که هر روز انتظارت را می کشند تا بیایی عزیز دل ....

باز هم که به تو میرسم همه چیز از یادم میرود و فقط تو میمانی و باز هم پیش چشمانت کم میاورم ......... کاش میشد دل سنگی ثانیه ها را آب کرد تا زودتر مرا به تو برساند..............

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ... تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..

 

برگرد و باز با من باش و با من بمان

+نوشته شده در ساعتتوسط امین |